تبليغاتX
شاید برای تو، شاید برای دلم، شاید برای..
شاید برای تو، شاید برای دلم، شاید برای..
نوشته شده در تاريخ شنبه 23 اردیبهشت1391 توسط  امیر |

 

آن روز ها که در حرا با خدا خلوتی دوست داشتنی بود، جبرئیل ؛ این قاصد میان عاشق و معشوق ، پیام آورد که معبود، چهل شبانه روز تو را می خواند، یک خلوت مدام چهل روزه از تو می طلبد ...

و من که جان می سپردم به پیام های الهی و آتش اشتیاقم زبانه می کشید با دم خداوندی، انگار خدا با همه بزرگی اش از آن من شده باشد، بال در آوردم و جانم را در التهاب آن پیام عاشقانه گداختم.

اما ... اما کسی بود در این دنیا که بسیار دوستش می داشتم - خدا همیشه دوستش بدارد - دل نازکش را نمی توانستم نگران و آزرده ی خویش ببینم.

خدا هم نمی خواست او را دل نگران و مشوش ببیند.

در آن پیام شیرین، در آن دعوت زلال، آمده بود که این چهل روز مفارقت از خدیجه را برایش پیغام کنم.

و عمار آن صحابی وفادار را گسیل کردم:

"جان من! خدیجه! دوری ام از تو نه بواسطه کراهت و عداوت و اندوه است، خدا تو را دوست دارد و من نیز، خدا هر روز، بارها و بارها، تو را به رخ ملائکه خویش می کشد، به تو مباهات می کند و من نیز.

این دیدار ۴۰ روزه من با آفریدگار و ... ضمنا فراق تو، هم فرمان اوست. این چهل شبانه روز را تاب بیاور، آرام و قرار داشته باش و درِ خانه را به روی هیچکس نگشای."

پیام که به مادرت رسید ، اشک در چشمهایش حلقه زد و آن حلقه بر در چشمها ماند تا من در شام چهلم، حلقه از در برداشتم و وقتی صدای دلنشین خدیجه از پشت پنجره انتظار برآمد که :

کیست کوبنده ی دری که جز محمد (ص) شایسته کوفتن آن نیست؟

گفتم: محمدم.

افطار آن شب از بهشت برایم به ارمغان آمده بود، طرف های غروب جبرئیل، با طبقی در دست آمد و کنارم نشست. سلام حیات آفرین خدا را به من رساند و گفت که افطار این آخرین روز دیدار را، محبوب از بهشت برایت هدیه کرده است.

در پی او اسرافیل و میکائیل هم آمدند ...

ببین دخترم! جان پدرت به فدایت ، که همه مقدمات ولادت تو قدم به قدم از بهشت تکوین می یافت.

 

برگرفته از کتاب کشتی پهلو شکسته

نوشته سید مهدی شجاعی

 


برچسب‌ها: فاطمه زهرا, تولد, روز مادر, سید مهدی شجاعی
نوشته شده در تاريخ شنبه 16 اردیبهشت1391 توسط  امیر |

 

سال گذشته نتونستم برم نمایشگاه ولی امسال به طور کاملا اتفاقی جور شد و رفتم (خدا پدر و مادر مسببین این حرکت و بیامرزه).

از ترافیک تهران و شلوغی نمایشگاه و گرونی کتاب و کمی هم بی برنامگی نمایشگاه که بگذریم اوضاع فرهنگی بزرگترین رویداد فرهنگی کشور بسیار اسفبار بود

شاید به طور قاطع بتونم بگم بیشتر از ۵۰ ٪ افرادی که آمده بودن نمایشگاه برای کارای دیگه آمده بودن

اون وقت مسئولین فرهنگی دلشون خوشه که امسال تعداد بازدیدکنندگان بیشتر از پارسال شده

فکر میکنین برای چی؟

خوب به راحتی هر کاری که بخوان میکنن و هر جوری هم که میخوان لباس می پوشن

یه چیزی شبیه سالن مد و لباس بود و تنها چیزی که مشهود بود نخریدن و حتی نگاه نکردن غرفه ها.

حالا هی بگیم ساعت مطالعه در کشور ما کمه (خیلی قیمت کتاب ها زیاد شده خیلی. اصلا نمیشه طرفش رفت، یکی میخری بقیه رو با حسرت نگاه میکنی...)

بن های کتاب هم که بین مسئولین و پولدارها تقسیم میشه که خیلی ها هم استفاده نمیکنن و ...

 

 پ ن: آقای علیرضا قزوه هم رویت شد و یه صحبت مختصری با هم انجام دادیم

 


برچسب‌ها: نمایشگاه کتاب, سالن مد, گرونی کتاب, بن کتاب
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 6 اردیبهشت1391 توسط  امیر |

 

من یک زره برای جهازش فروختم

او عزم کرده تا که بمیرد برای من

 

بعد رحلت رسول الله (ص) حضرت زهرا (س) منزل نشسته بودن که سلمان وارد شد

فرمودن سلمان، دیروز سه تا از حوریه های بهشتی آمدند و به من سر زدند، از بهشت خدا آمده بودند چندتا خرما برای من آوردن.

سلمان این خرما هارو بگیر، می دونم روزه داری، ببر و با این خرما افطار کن اما یادت نره هسته این خرمارو برام بیار.

سلمان میگه رفتم با خرما افطار کردم و دیدم خرما هسته ای نداره، رفتم پیش خانم

عرضه کردم: بی بی خرما هسته نداشت!

حضرت فرمودن: آری سلمان خرمای بهشتی هسته نداره ...

پس چرا...؟

خانم فرمودند: آخه سلمان این روزا دیگه کسی به ما سر نمیزنه، گفتم بیای در خونمونو بزنی مردم نگن دیگه علی طرفدار نداره ، تنهاست...

سلمان ما دیگه خیلی غریب شدیم کاش بابام بود ...

 

پ ن: امام خامنه ای (دام عزه) : من رزق سال کشور را از فاطمیه می گیرم.

 


برچسب‌ها: فاطمیه, مادر, مولا, غریب
نوشته شده در تاريخ دوشنبه 28 فروردین1391 توسط  امیر |
نمردیمو یه جشنواره وبلاگ نویسی تو شهر دیدیم (البته از وقتی من وارد این حوزه شدم)

از سازمان تبلیغات اسلامی و موسسه افلاک واقعا تشکر میکنم (برای اولین بار کار خوبی بود)

ثبت نام جشنواره

 

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 21 فروردین1391 توسط  امیر |
 

صیاد شیرازی

نماز اول وقت

در آسمان کردستان بودیم و سوار بر هلی کوپتر دیدم شهید صیاد مدام به ساعتشان نگاه می کردند

علت را پرسیدم ، گفتند: وقت نماز است و همان لحظه به خلبان اشاره کردند که همین جا فرود بیا تا نمازمان را اول وقت بخوانیم

خلبان گفت: این منطقه زیاد امن نیست اگر صلاح می دانید تا رسیدن به مقصد صبر کنیم

شهید صیاد گفتند: هیچ اشکالی ندارد! ما باید همین جا نمازمان را بخوانیم

خلبان اطاعت کرد و هلی کوپتر نشست

با آب قمقمه ای که داشتند وضو گرفتیم و نماز را به امامت ایشان اقامه کردیم...

دعای قنوت

خیلی اشکش را نگه می داشت ، توی چشمش ، همسرش فقط یکبار گریه اش را دید ، وقتی امام رحلت کرد .
دوستش می گفت : « ما که توی نماز قنوت میگیریم از خدا می خواهیم که خیر دنیا و آخرت را به ما اعطا کند و یا هر حاجت دیگری که برای خودمان باشد اما صیاد تو قنوتش هیچ چیزی برای خودش نمی خواست .
بارها می شنیدم که می گفت " اللهم احفظ قائدنا الخامنه ای " بلند هم می گفت از ته دل ...

 

پ ن:  قسمتی از وصیت نامه شهید صیاد شیرازی

پروردگارا! رفتن در دست تو است؛ من نمي‌دانم چه موقع خواهم رفت ولي مي‌دانم كه از تو بايد بخواهم مرا در ركاب امام زمانم قرار دهي و آن قدر با دشمنان قسم‌خورده‌ات بجنگم تا به فيض شهادت برسم.

 


برچسب‌ها: شهید صیاد شیرازی, صیاد دلها
نوشته شده در تاريخ یکشنبه 20 فروردین1391 توسط  امیر |

شهید مرتضی آوینی

 

 سلام راوی مجنون،سلام راوی خون
نگاه کن! که نگاهت غزل غزل مضمون

تو در مسیر خدا در میان خوف و رجا
نشسته روی لبانت تبسمی محزون

به اعتقاد تو سیاره رنج می خواهد
جهان چه فایده لبریز باشد از قارون

جهان برای تو زندان،برای تو انگور
جهان دسیسهء هارون و نقشهء مآمون

درون من برهوتی است از حقیقت دور
از این سراب مجازی مرا ببر بیرون

چگونه طاقت ماندن؟ مرا ببر با خود
از این زمانه به فردای دیگری ،اکنون

نگاه کن! که نگاهت روایت فتح است
سپاه چشم تو کرده است فکه را مجنون

به سمت عشق پریدی خدانگهدارت
تو مرتضا یی و دستان مرتضی یارت...

                                                                                    سید حمیدرضا برقعی

 پ ن: چند جمله بسار زیبا و پر معنا از شهید سید مرتضی آوینی

۱- هنر آن است که بمیری پیش از آن که بمیرانندت و مبدأ و منشأ حیات آنانند که چنین مرده اند

۲- هنر تجلی شیداییست و شیدایی هر آنچه هست در عشق است

۳- عجب از این عقل واژگونه که ما را در جستجوی شهدا به قبرستان ها می کشاند

۴- خداوند مقرّبترین بندگان خویش را از میان عشّاق بر می گزیند که گره کور دنیا را به معجزه عشق می گشایند

۵- عالم همه در طواف عشق است و دایره داراین طواف حسین (ع) است

۶- عجب تمثیلی است که علی (ع) مولود کعبه است، یعنی باطن قبله را در امام پیدا کن...

 امام باطن قبله است و نماز را باید به سوی قبله گزارد، آیا هیچ عاقلی پشت به قبله نماز می گزارد

۷- آسمان را دیده ای که چگونه در گودالهای حقیر آب می نگرد؟؟؟  امام آفتاب کرامتی است که خود را از ویرانه ها نیز دریغ نمیکند

۸- بسیجی دلباخته حق واهل ولایت است و به خود حتی اجازه نمی دهد به جز آنچه ولی امر می خواهد آرزویی داشته باشد

۹- آنان را که از مرگ می ترسند از کربلا می رانند

۱۰- در عالم رازیست که جز به بهای خون فاش نمی شود

 


برچسب‌ها: مرتضی آوینی, سید شهیدان اهل قلم, روایت فتح
نوشته شده در تاريخ جمعه 18 فروردین1391 توسط  امیر |
 

شب را خدا ز شرم نگاه تو آفريد
خورشيد را ز شعله ی آه تو آفريد

شمسي تر از نگاه تو منظومه اي نبود
صد كهكشان ز ابر نگاه تو آفريد

آه اي شهيده اي كه شهادت سپاه توست
جان را خدا شهيد سپاه تو آفريد

هر جا كه نور بود به گرد تو چرخ زد
ما را چو گرد بر سر راه تو آفريد

اي پشتوانه ی دو جهان، عشق را خدا
با جلوه و جلالت و جاه تو آفريد

تقواي محض، عصمت خالص، گل خدا!
آخر چگونه شعر كنم قصه تو را؟

تو آمدي و زن به جمال خدا رسيد
انسان دردمند به درك دعا رسيد

تو آمدي و مهر و وفا آفريده شد
تو آمدي و نوبت عشق و حيا رسيد

هاجر هر آن چه هروله كرد از پي تو كرد
آخر به حاجت تو به سعي صفا رسيد

احمد(ص) اگر به عرش فرا رفت با تو رفت
مولا اگر رسيد به حق با شما رسيد

داغ پدر، سكوت علي(ع)، غربت حسن(ع)
شعري شد و به حنجره ی كربلا رسيد

در تل زينبيه غروبت طلوع كرد
با داغ تو قيامت زينب(س) فرا رسيد

با محتشم به ساحل عمان رسيد اشك
داغ تو بود بار امانت به ما رسيد

تسبيح توست رشته ی تعقيب واجبات
قد قامت الصلاتي و حي علي الصلاه

                                                                         علیرضا قزوه

 


برچسب‌ها: فاطمیه, مادر, قزوه
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 3 فروردین1391 توسط  امیر |
  

سال ۹۰ هم با همه خوبی ها و بدی هاش گذشت

یک سال از عمرم کمتر شد و به سنم اضافه...

چه آرزوهایی برای سال نود داشتم، چه نقشه ها کشیده بودم

سال خوبی برام نبود هم از لحاظ مادی هم معنوی، نه کارم ، نه درسم، نه رفتارم، نه اخلاقم و ...

از هیچ کدومش رضایت نداشتم

بی لیاقتیم توی سال ۹۰ زیاد بود کربلا و مکه یه جور کنسل شد راهیان نورم یه جور دیگه (تازه امسال ۳ بار منو دعوت کردن و من...)

به هر حال سال ۹۰ هم گذشت ان شاء الله بتونم همه عقب ماندگی ها رو جبران کنم و حتی جلو هم بزنم

ان شاء الله شما هم سال خوبی داشته باشین

 


برچسب‌ها: سال نو, سال 91, نوروز
نوشته شده در تاريخ شنبه 27 اسفند1390 توسط  امیر |

نوروز سال ۸۶ بود، رفته بودیم لنگرود خونه پدر خانومم، از شبکه گیلان یکی از سخنرانی های آقا که پخش می شد رو شنیدم:

شهید املاکی شما ؛ (جانشین لشکر قدس گیلان) ، که توی میدان جنگ شیمیایی زدند و خودش هم آنجا در معرض شیمیایی بود. بسیجی بغلدستش ماسک نداشت ، شهید املاکی ماسک خودش را برداشت بست به صورت بسیجی همراهش ! ، قهرمان یعنی این ! ، البته هر دو شهید شدند. هم املاکی شهید شد و هم آن بسیجی شهید شد اما این قهرمانی مانند اینها که از بین نمی روند.       زنده اند ، هم پیش خدا زنده اند ، هم دردل ما زنده اند و هم در فضای زندگی و ذهنیت ما زنده اند

                    

 

بعد از شنیدن صحبت ها، صحنه هایی از فیلم " از کرخه تا راین " برام تداعی شد. یه احساس قشنگی به این شهید پیدا کردم و تصمیم گرفتم هر جور شده خودمو به این مراسم برسونم.

فردای اون روز با یکی از اقوام همسرم به مکان برگزاری یادواره رفتیم.

 

پ ن : الان ۴ ساله که برنامه های عیدمون رو شهید جوری ردیف می کنه که روز نهم فروردین توو برنامه اش حضور پیدا می کنم. 

 


برچسب‌ها: شهید املاکی, قهرمان, لنگرود
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 25 اسفند1390 توسط  امیر |
   

شوخی سید احمد آقای خمینی با رئیس مجلس زامبیا

هیات زامبیائی که معمولا با پذیرائی رنگین و تشریفاتی پذیرائی می شد، محو سادگی و بی آلایشی مجلس شده بود. سید احمد آقا که متوجه این حالت مهمانان خود شده بود، با لبخند همیشگی خود به هیات زامبیائی گفت"از این بیسکویت ها بخورید،اگر امام زنده بود همین ها هم روی میز نبود". شوخی معنی دار و آموزنده سید احمد آقا در واقع یادآور سیره امام راحل در پرهیز از تشریفات و تجملات و مراقبت از بیت المال بود.


 

پاسخ لطیف امام(ره) به همسر مرحوم حاج احمد خمینی

 امام خمینی(ره) در آذر 1365 در پاسخ به درخواست خانم طباطبایی همسر محترمه حاج سید احمد خمینی، شعری نگاشته‌اند.

در بخشی از پاسخ لطیف و متواضعانه امام به خانم طباطبایی آمده است:  

اینک چون تو با اصرار خاص به خودت از من شعر خواستى باید به حق بگویم که نه در جوانى که فصل شعر و شعور است و اکنون سپرى شده، و نه در فصل پیرى که آن را هم پشت سر گذاشته‏ام، و نه در حال ارذل العُمُر  که اکنون با آن دست به گریبانم قدرت شعرگویى نداشتم، گویند کسى گفت که من قوّه‏ام در جوانى و پیرى فرق نکرده، زیرا این سنگ را نه در جوانى توانسته‏ام بلند کنم و نه در پیرى، من نیز همین را مى‏گویم که من درشعر و ادب فرقى نکردم که در جوانى شعر نتوانستم گفتن و نیز در پیرى.

اینک گویم:

                     شاعر اگر سعدى شیرازى است             بافته‏هاى من و تو بازى است‏

اکنون که با شعر نمى‏توانم، با مِعر تو را بازى دهم و به اصرارت جامه عمل پوشم.


        احمد است از مُحمّد مختار                     که حمیدش نگاهدار بُوَد

     فاطى از عرش بطن فاطمه است              فاطِر آسمانش یار بُوَد

       حسن این میوه درخت، حسن                  محسِنش یار پایدار بُوَد

        یاسر از آل پاک سبطین است                  سرّ احسان وِرا نثار بُوَد

       على از بوستان آل على است                 على عالیش شعار بُوَد

                 پنج تن از سُلاله احمد                            شافع جُمله ،هشت و چار بُوَد

        دخترم شعر تازه خواست ز من                 مِعر گفتم که یادگار بُوَد

منبع: سایت جماران

 

پ ن: دقیقا یادمه اون ایامی که میگفتن حاج احمد آقا مریض هستن، براشون دعا کنین

خیلی دوسشون داشتم وقتی از اخبار شنیدم که فوت کردن ...

چقدر ایشون امام خامنه ای دوست داشتن، و واقعا با همه کار شکنی های اون زمان قرص و محکم پشت آقا ایستادن.

۲۵ اسفند سالگرد یادگار نازنین امام (ره) به همه مردم شریف ایران اسلامی تسلیت عرض می کنم.

خدایش بیامرزاد

 

 


برچسب‌ها: حاج احمد, یادگار امام, سید احمد خمینی
نوشته شده در تاريخ شنبه 13 اسفند1390 توسط  امیر |
                         

دیروز ۶:۳۰ صبح که از خونه رفتم بیرون، ۱۲:۳۰ بعد از نیمه شب برگشتم خونه

مواردی که در زیر ذکر میکنم حاصل ۱۸ ساعت فرآیند انتخابات مجلس نهم است:

۱- زن و شوهری که قبل از ساعت ۸ پشت در بودن و ما هنوز آماده نبودیم (تازه قیافشون هم ...)

۲- بابای مدرسه اولین کسی بود که رای داد و یک آقا پسر رای اولی (متولد مهر ۷۲) آخرین نفر

۳- اولین باری بود که اینقدر زود رای می دادم (۸:۱۰) همزمان با آقا

۴- تیپ و قیافه هایی که اصلا فکرشو نمیکردم رای بدن

۵- شوق بچه ها توی هر سنی برای انداختن رای پدر و مادراشون

۶- مردی که رای داد و خانومش نشسته بود تو ماشین و زنی که رای داد و همسرش ایستاده بود نگاهش میکرد (حتی خانومه اصرار کرد که بیاد رای بده اما...)

۷- یه خانمی قبل از دیدن لیست و شناختن افراد، گفت میخوام به آخرین نفر لیست کاندیداها رای بدم

۸- مسن ترین رای دهنده در شعبه ما خانومی ۸۱ ساله و آقایی ۸۰ ساله بود (ماشاء الله)

۹- یه دختر خانمی با ذوق و شوق زیاد و اعتماد به نفس بالا آمد و وقتی فهمید نمیتونه رای بده ...

۱۰- آقا پسری که با شناسنامه باباش آمده بود و می گفت بابام رای نمیده من میخوام از حقش استفاده کنم (۱۶ سالش بود)

۱۱- دختر کوچولوی بامزه ای که وقتی مامانش میخواست رای بندازه تو صندوق گفت: مامان من میخوام صدقه بندازم

۱۲- پسر بچه ای که انگشت خودشو جوهری کرد و روی کاغذ سفید زد و گفت: منم رای دادم

۱۳- تنها چیزی که منو ناراحت کرد خریدن رای بود

۱۴- ما مردمِ دقیقه ۹۵ هستیم (از ساعت ۵ تا ۶ عصر به اندازه صبح تا ساعت ۵ رای گرفتیم)

۱۵- ۱۰ ٪ آرا رای سفید بود

 

پ ن: باید حواسمان را جمع کنیم، اگر ما اینجا خواب برویم، جبهه دشمن پشت سنگر خودش، معلوم نیست خواب رفته باشد*

      *مقام معظم رهبری

 

نوشته شده در تاريخ جمعه 5 اسفند1390 توسط  امیر |

 

 

 

رشته اش پزشکی بود و پدرش، استاد دانشگاه، زیبا و نازنین. آرزویم بود که با چنین دختری ازدواج کنم؛ اما پدرش می گفت به مهندس دختر نمی دهم، چون خدا مهندسین را دوست ندارد.

به همه گفته بودم که امسال معماری قبول می شوم و کلی خرج کلاس کنکور کرده بودم و چه شب ها که بیداری کشیدم. معماری را دوست داشتم برای همه چیزش؛ ولی روز اعلام نتایج، در روزنامه نوشته بود: امسال از پذیرش معماری معذوریم، چون خدا مهندسین را دوست ندارد.

برای مدیریت، نقشه می کشیدم؛ چون از زیر دستی بودن خوشم نمی آمد. آرزویم این بود که مدیر لایقی شوم. خیلی تقلا کردم؛ ولی هر جا رفتم گفتند: مهندس نمی خواهیم؛ چون خدا مهندسین را دوست ندارد.

همه پول هایم را برای خرید منزل سرمایه گذاری کرده بودم؛ تا خانه ای بزرگ و ویلایی در شمال تهران بخرم. برای گرفتن وام، لحظه شماری می کردم؛ ولی رئیس بانک گفت بخش نامه آمده که به مهندسین وام ندهید، چون خدا مهندسین را دوست ندارد.

دل شکسته به خانه برگشتم و با ناراحتی به خواب رفتم. در خواب پیری از من پرسید: چرا ناراحتی؟

گفتم: هر جا میروم می گویند ما مهندس نمی خواهیم؛ ولی من مهندسی خوانده ام.

اصلا چرا خدا مهندسین را دوست ندارد؟

پیر نگاهی به من کرد و گفت: در زندگی زیاد برای خودت نقشه می کشی و بیش از حد به خودت مطمئن هستی؛ بهتر است سهمی هم برای خدا باز کنی که او هر چه خواهد، همان شود.

اعتماد به خود خوب است، ولی به خدایت بیشتر توکل کن و بعد ذکری به من آموخت و از خواب بیدار شدم

الهی اغننی بتدبیرک لی عن تدبیری و باختیارک عن اختیاری

و این گونه پیر، راه را به من آموخت.

نویسنده: ابراهیم طاهریان

 

پ ن: روز مهندس را به تمامی مهندسین و به خصوص خودم تبریک میگم :)

 

نوشته شده در تاريخ جمعه 5 اسفند1390 توسط  امیر |
                        

        

ماه دوازدهم آمد ولی ماه دوازدهم نیامد...

اللهم عجل لولیک الفرج

 

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 1 اسفند1390 توسط  امیر |

وقتی تیم عربستانی گل زد خیلی عصبانی شدم نه به خاطر اینکه استقلال گل خورد، به خاطر اون حرکت بی شرمانه و بچه گانه یک عرب خود فروخته (وهابی بووووووووووووووووووق)

                            f16

و خیلی تعجب کردم از شعاری که تماشاچیان این بازی دادن همون تماشاچیایی که فحش ها و ناسزاهاشون معروفه

خیلی به موقع و تیزهوشانه بود (البته به نظر من بعید)

استقلال قهرمان             خلیج فارس ایران

یعنی مردم ما قدرت تحلیل بالایی دارن یعنی معنی F16 فهمیدن، واقعا خوشحال شدم و این برد حسابی بهم چسبید.

 

پ ن: هواپیمای F16 که از تکنولوژی بالایی برخورداره توسط آمریکایی ها به عربستان داده شد تا در برابر خطر احتمالی حمله ایران از خودش دفاع کنه البته درستش اینه که آماده حمله به ایران باشه

زهی خیال باطل

 


برچسب‌ها: استقلال, F16
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 5 بهمن1390 توسط  امیر |
        

              

            

 بادلی محرم طواف حج سلطان آمدم
حاجی ام از آن زمانی که خراسان آمدم

در کنار تو به حس بی نیازی می رسم
درد دارم بی تو که دنبال درمان آمدم

روبروی پنجره فولاد گریه می کنم
مشهد ابری بود که مانند باران آمدم

گنبد تو آسمان را آفتابی می کند
من دمت را گرم دیدم چون زمستان آمدم

شاید اصلا آن سگی بودم که آمد در حرم
گرچه در چشم همه مانند سلمان آمدم

فرض کن آن بچه آهویم که با صد آرزو
لنگ لنگان دیدن شاه خراسان آمدم

پیش هر کس سفره ی دل را نباید باز کرد...

صابر خراسانی

 

پ ن: آقا قرار ِ شاه و گدا یادتان که هست؟

مشــهد، حـــرم، ورودی باب الجـــوادتان...

 

 


برچسب‌ها: امام رضا ع, صابر خراسانی
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 28 دی1390 توسط  امیر |
                    

      



میخواستم بنویسم از خیلی چیزا:
پول های بی حساب، انتخابات های مختلف، فتنه، حمایت، وقف اموال، کارهای پنهانی
30 سال ریاست و ...
ولی فعلا فصل امتحاناتمِ و فکر کنم کافیشه تا بعد


برچسب‌ها: آزاد, دانشگاه آزاد, جاسبی
نوشته شده در تاريخ یکشنبه 18 دی1390 توسط  امیر |
 

نمیدونم چه جوری بگم، از کجا بگم، اصلا چی بگم؟ ...

تو حال نشسته بودم خانوم خونه صدام زد و گفت: یه لحظه دقیق گوش بده بگو چی می شنوی؟

گفتم هیچی نیس بچه های همسایه هستن دارن بپر بپر می کنن

خودم شک کردم از حرف خودم ساعت ۱۱ شب بود و همچین چیزی سابقه نداشت...

در و باز کردم؛ صدای ترانه و سوت و دست و یه شیهه ای شبیه آن حیوان نجیب البته بلا نسبت اسب (داشتن کِل میکشیدن)  به گوشم رسید.

این حرمت شکنی ها روز به روز داره زیادتر می شه

- دهه اول محرم جمعیت نسوان (دلم نیامد بهشون بگم خانم) با اون تیپ و وضعیت آرایش مخصوص (برای این شب ها آرایشی به نام آرایش عزا داشتن)

- برای هر شب یه نوع لباس و تیپ زدن (آقا مرصاد تو وبلاگش گفته بود)

- صدا و سیمای عزیزمون که ۲ روز بعد از عاشورا شروع کرد به پخش انواع آهنگ های شاد و ...

- یا اون قضیه ای که توی فست فود، شب شهادت امام سجاد (ع) تولد گرفتن و تو یه مکان عمومی آهنگ و رقص و... (سید مهدی تو وبلاگش گفته بود)

و جمع این ها با این مراسم در همسایگی ما تکمیل شد

نمی دونم چرا؟ چرا جامعه ما به این جا رسید؟ جامعه ای که تا آخر ماه صفر و حتی بعضی شهر ها مثل ساری تا ۶ ربیع الاول (هفتم امام رضا "ع" ) سیاه پوش بود مراسم برقرار بود

اما حالا...

 

پ ن:

اللهم اجعل عواقب امورنا خیرا

اللهم اختم لنا بالخیر و السعاده و ارزقنا خیر الدنیا و الآخره

 

 

نوشته شده در تاريخ یکشنبه 11 دی1390 توسط  امیر |

                              

سید مجتبی در ۱۱ دی ماه ۱۳۴۵ در شهر ساری به دنیا آمد.

از زندیگینامش نمی خوام بگم، از کم سعادتی خودم می خوام بگم

که شاید حداکثر ۲ بار دیدمش و تو مراسمش بودم

مداحی بود که نفسش، نگاهش و رفتارش رو همه تاثیر میذاشت

بعد فوت امام (ره) پایگذار تاسیس هیئت رهروان امام خمینی (ره) شد.

و بالاخره در روز ۱۱ دی ماه ۱۳۷۵ بر اثر جراحات باقی مانده از سال های دفاع به شهادت رسید.

 

خاطره ای از زبان یکی از دوستان شهید سید مجتبی علمدار:

همراه سید مجتبی سوار اتوبوس بودیم که راننده ضبط ماشین را روشن و اقدام به پخش ترانه ی یک خواننده قبل از انقلاب کرد. همه نگاهمان به سید بود که چه عکس العملی نشان خواهد داد!!

از جایش برخواست و به آرامی در گوش راننده چیزی گفت

راننده نگاهی به صورت سید انداخت، وقتی نگاه آن دو به هم گره خورد، سید لبخند زد.

راننده ضبط را خاموش کرد و از سید خواست کنارش بنشیند. راننده آنقدر مریدش شده بود که هر چیزی می خواست بخورد اول به سید تعارف می کرد و بعد خودش می خورد.

وقتی پیاده شدیم از سید پرسیدیم به راننده چی گفتی که اعتراض نکرد و مرید تو شد؟

به راننده گفتم: اگر نمی خواهی مادرم زهرا (س) از تو راضی باشد نوار را گوش کن.

 

پ ن: این نوای زیبا هم که میشنوین صدای سید مجتبی است

خدایش بیامرزاد

 


ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ شنبه 10 دی1390 توسط  امیر |
ما هم مثل بعضیا ۲ شغله شدیم

به  ساختمان همسران  هم تشریف بیارید

ما از دیدن حبیب خدا خوشحال میشیم

نوشته شده در تاريخ جمعه 9 دی1390 توسط  امیر |
نشسته بودم تلویزیون نگاه می کردم داشت مداحی حاج سعید حدادیان برای جمعیت زیادی (اونم تو خیابون) نشون می داد.

تموم که شد دلم می خواست تهران بودمو میرفتم تو اون راهپیمایی

بلند شدم رفتم بیرون دیدم مردم دور میدون ساعت (ساری) جمع شدن و دارن شعار میدن (گفتم ایول) کم کم زیاد شدن، عجیب بود خیلی از دوستان آشنایان با عقیده های سیاسی مختلف آمده بودن.

شما تاریخشو یادتونه؟ فکر کنم ۹ دی بود...

 

آنچه که برای ما لازم است، این است که آحاد مردم، مسئولان، غیر مسئولان، بخصوص جوانها، بخصوص کسانی که سخن و حرفشان تأثیر دارد، احساس مسئولیت حضور در صحنه را از دست ندهند. هیچ کس نگوید من تکلیفی ندارم، من مسئولیتی ندارم؛ همه مسئولند.

من می بینم که این احساس مسئولیت را داریم. این را مردم کشور ثابت کردند، ثابت می کنند؛ حالا یک نمونه واضحش همین نه دی بود ...

سخنان مقام معظم رهبری در جمع مردم مازندران در سالگردحماسه 6 بهمن، (6/11/1388)

 

                      

اللهم احفظ قائدنا الامام خامنه ای

 

پ ن: و دشمنان بدانند

اگر از سرهایمان کوه ها بسازند، فرزندانمان در کتاب های تاریخ خود نخواهند خواند که:

امام خامنه ای تنها ماند!

 

مرجع دریافت قالبها و ابزارهای مذهبی
.:
Themes By Blog Skin :.